ميشه 5 شب...عين اين 5 شب اين طفلك ها چشم رو هم نذاشتن!
و هر روز با صداي خوش آيند عطسه هاي اينجانب كه تن رو به لرزه ميندازه روزشونو ساعت 5 بامداد شروع مي كنن !
و شب منتظر مي شن من چشم رو هم بذارم و عطسه هام قطع شه تا اونها هم چرتكي بزنن !
طفلك خاله خانم ديشب خوابالو مي گفت:"مژگان خاله پاشو بخواب كله سحر مي خواي بري سر كار خواب مي موني"!!!!!!

صبح هم خاتون خونه اومده بود قند خونش رو اندازه بگيره با آه و ناله برگشته مي گه:" تو تا كي ميخواي اين طوري باشي؟"

منم با نيش باز گفتم:"خوب ميشم نگران نباشيد."
مامان هم نه گذاشت نه برداشت گفت:"نگران نيستم ولي خوب ما رو هم كلافه كردي!"

پ.ن:
*خيلي خوشحالم خيليييييي... ياسي من ار روز شنبه مي ره سركار... ياسي جونم مطمئنم از عهده اش برمي آي ...ياسيييييييي

*فقط روزنوشت بود همين!
*عجب وبلاگستان سوت و كوره! انگار گرما همه رو بي حس و حال كرده!
*رئيس جديد اومده مستقر شده! پوستي داره مي كنه :
مراقب خودتون و اطرافيانتون باشيد.
خودم بقيه اش رو انجام مي دم (به نظرتون كار عجيبي نيست با اين همه كار بيام مسنجر رو هم باز كنم ؟)
ولي دلم به اين خوشه كه تو دل خوشي 




چرا از تركيبش با زرد خوشم نمي اد؟ (حالا بگو كي نظر تو رو خواست؟
اگر تعداد كاركنان ليست رو بگم كه شاخ در مي اريد

