دوشنبه، آذر ۲۱، ۱۳۸۴

شاخدار پلو!!

حتما شما مي دونيد كه شهر ساوه يكي از شهرهاي قديمي و مذهبي هستش حتي وقتي وارد اين شهر كويري مي شيد به خوبي اينو مي تونيد حس كنيد. امامزاده هاي مختلفي داره كه يكي از اونها امامزاده سيد اسحاق هستش كه عكسهاش رو مي تونيد اينجا و اينجا ببينيد.
نمي دونم چرا ولي من احساس مي كنم مردم اين شهر بي اندازه غمگين هستن و مدام دنبال يه مسئله كوچيك مي گردن كه تبديلش كنن به يه كوه از مشكلات(خاتون خونه اهل ساوه هستش) شايد هم آدمهايي كه اطراف من هستند اين طور باشند.
برخلاف يه عالمه چيزهايي كه در مورد ساوه بد مي گم ولي يه رسم خيلي جالب دارند. ساوه اي ها تو مراسم عروسي شون يه نوع غذا به اسم شاخدار پلو دارند. در قديم رسم بوده كه عروس خونه خودش و داماد هم خونه خودش مهموني و پايكوبي داشته بعد شب زمان شام كه مي شده از طرف داماد يه بوقلمون كه همون طور كامل روي آتيش پخته شده رو توي يه مجمع( يه سيني بزرگ از جنس مس،روحي يا استيل) كه زيرش هم برنج ريخته شده مي ذاشتن و داماد هديه اي و تحفه اي به اون آويزون مي كرده مثلا به گردن آقا بوقلمونه گردنبند مي دادن و يا به پاهاش انگشتري مي كردن! و زماني كه داماد مي اومده دنبال عروس يه پسر مثل برادر،پسرخاله و يا پسر عمو اين ظرف غذا رو روي سرش مي ذاشته و همراه داماد راهي مي شدن و وقتي مي رسيدند خونه عروس تا هديه اي از طرف خانواده عروس نمي گرفته اونو زمين نمي ذاشته و بعد از اين كه عروس و داماد اون غذا رو مي خوردن وسير مي شدن!‌ به قولي از اون غذاي تبرك شده به دخترهاي دم بخت مي دادن تا بلكه بختشون بازبشه اين از تاريخچه شاخدار پلو...
جاتون سبز هفته پيش رفته بوديم عروسي يكي از اقوام خاتون تو ساوه بگذريم كه اصلا شباهتي به عروسي نداشت چون همه بعد از مدتها همديگه رو ديده بودن و چاق سلامتي مي كردن و فرصتي براي عروس و داماد نبود طفلك عروس و داماد هم انگار خيلي وقت بود همو نديده بودن چون ديدن چاره اي نيست و هيچ كس به اونها كاري نداره گرم صحبت بودند! خلاصه شام كه خورده شد دختردايي بنده گفت كه ميخوان شاخدار پلو بيارن براي عروس منم كه منتظر با خودم گفتم خوب بعد از مدتها چشممون به جمال شاخدار خان روشن مي شه ولي چشمتون روز بد نبينه شاخدار نبود كه هيچ فكر كنم هيچ دست و پا هم نداشت آخه بوقلمون تبديل شده بود به مرغ كوچولو و ريزه ميزه گفتم خوب حتما فكر كردن كه عروس و داماد لاغر هستن همين بسه به يكي دو نفر ديگه هم مي رسه كه باز هم اين فكر خام بود چون همين كه سيني رسيد روي ميز ديدم دو تايي حمله بردن طرف غذا!!!! نتيجه اين شد كه تصميم گرفتيم بدون شاخدار جون خوردن برگرديم خونه
پ.ن: دو زاري بعضي ها چقدر دير مي افته!!!!
مراقب خودتون و اطرافيانتون باشيد.
يا حق

شنبه، آذر ۱۹، ۱۳۸۴

قوت قلب

در بيمارستاني ، دو مرد بيمار در يك اتاق بستري بودند. يكي از بيماران اجازه داشت كه هر روز بعد از ظهر يك ساعت روي تختش بنشيند . اما بيمار ديگر مجبور بود هيچ تكاني نخورد و هميشه پشت به هم‌اتاقيش روي تخت بخوابد.
آنها ساعت‌ها با يكديگر صحبت مي‌كردند، از همسر، خانواده، خانه، سربازي يا تعطيلاتشان با هم حرف مي‌زدند.
هر روز بعد از ظهر ، بيماري كه تختش كنار پنجره بود ، مي‌نشست و تمام چيزهايي كه بيرون از پنجره مي‌ديد براي هم‌اتاقيش توصيف مي‌كرد. بيمار ديگر در مدت اين يك ساعت ، با شنيدن حال و هواي دنياي بيرون ، روحي تازه مي‌گرفت.
اين پنجره ، رو به يك پارك بود كه درياچه زيبايي داشت مرغابي‌ها و قوها در درياچه شنا مي‌كردند و كودكان با قايقهاي تفريحي‌شان در آب سر گرم بودند. درختان كهن ، به منظره بيرون ، زيبايي خاصي بخشيده بود و تصويري زيبا از شهر در افق دوردست ديده مي‌شد. همان طور كه مرد كنار پنجره اين جزئيات را توصيف مي‌كرد ، هم‌اتاقيش چشمانش را مي‌بست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم مي‌كرد.
روزها و هفته‌ها سپري شد.
يك روز صبح ، پرستاري كه براي حمام كردن آنها آب آورده بود ، جسم بي‌جان مرد كنار پنجره را ديد كه با آرامش از دنيا رفته بود . پرستار بسيار ناراحت شد و از مستخدمان بيمارستان خواست كه مرد را از اتاق خارج كنند.
مرد ديگر تقاضا كرد كه تختش را به كنار پنجره منتقل كنند . پرستار اين كار را با رضايت انجام داد و پس از اطمينان از راحتي مرد، اتاق را ترك كرد.آن مرد به آرامي و با درد بسيار ، خود را به سمت پنجره كشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون از پنجره بيندازد . بالاخره او مي‌توانست اين دنيا را با چشمان خودش ببيند.در كمال تعجت ، او با يك ديوار مواجه شد.
مرد ، پرستار را صدا زد و پرسيد كه چه چيزي هم‌اتاقيش را وادار مي‌كرده چنين مناظر دل‌انگيزي را براي او توصيف كند !
پرستار پاسخ داد: شايد او مي‌خواسته به تو قوت قلب بدهد. چون آن مرد اصلا نابينا بود و حتي نمي‌توانست ديوار را ببيند...
پ.ن1.. : اين مطلب بالا رو اولين بار تو اين بلاگخوندم و بعد هم تو يه فايل پي دي اف ...
پ.ن2: راستي شماها مي دونيد شاخدار پلو چيه؟! دفعه بعد براتون مي نويسم.
مراقب خودتون و اطرافيانتون باشيد.
يا حق

یکشنبه، آذر ۱۳، ۱۳۸۴

من!!!!

* چند وقتيه حرفم نمي ياد! نمي دونم چرا؟! ولي دوست دارم سكوت بكنم! شايد چون مي خوام از زير پرسش بقيه رد بشم .
* چرا من ميانه ندارم؟! گاهي فقط سفيدم و سفيدي ها رو مي بينم مثل الان يا فقط سياهم و كورِ كور مي شم!
* نمي تونم، نمي شه، نمي شه دوست نداشت و زنده موند، طعم اون كجا و طعم اين كجا؟
* چي بگم! بگم خواهري يادم رفته و دختري يادم رفته! بگم يه عالمه ناگفته دارم و نمي گم! اصلا نگم بهتره! خيلي چيزها رو نبايد گفت، كاش بچه بودم.. دلم نميخواد بيشتر از اين بدونم مگه زوره! اصلا به همين خاطره كه مي خوام تو حال و هواي بچگي بمونم.
* مرضيه! تو منو مجبور به كاري نكردي، اما نمي تونم يه جا‌ آروم بگيرم، مي خوام فرار كنم، آدم گاهي به جايي مي رسه كه مي خواد از صفر شروع كنه، مي خواد همه چيز رو داغون كنه و دوباره بسازه، حتي بتي كه از هويج ساخته بوده!!!!! دلگير نباش، نذار هيچ وقت صداي شادت رو غم بگيره! مي دوني اون روزا چه فرشته اي بودي براي من، قدر نشناس نيستم، تو دلت سرزنشم نكن، بهش زنگ بزن، شايد بهت بگه!!
* شايد تو مطلب بعدي نوشتم چرا وبلاگ دخترك و بابائيش شد دخترآفتاب....
* وبلاگ عسلم آپديت شد و وبلاگ اميرحسين(دلكده) هم همين طور!!!
* حرف آخر! كه هميشه گرمتر و صميمي تر از قبل مي گم.......
مراقب خودتون و اطرافيانتون باشيد.
يا حق

دوشنبه، آذر ۰۷، ۱۳۸۴

زن...

وقتي كه گريم مي گيره
تنها تويي كه مي دوني
دلم از چي مي گيره
نوازش هق، هق گريه هام مي شي
با دستهاي پر از گلت، همدم خنده هام مي شي..
«تنها تويي» - الوا اكبري
ساعت  حدود هفت و نيم صبح بود مثل هميشه از تاكسي پياده شدم و يه خسته نباشيد به راننده گفتم اونايي كه تو ترافيك كرج-تهران رانندگي مي كنن خوب حال اون راننده رو مي فهمن...
مثل هميشه كوله پشتي رو روي دوشم جابه جا كردم و دستهام رو توي جيبم گذاشتم و بازهم مثل هميشه نگاه هاي ديگران!!!‌رو به جون خريدم و باز هم مثل هميشه سعي كردم بي توجه باشم از تو خيابون برزيل به سمت ميدون ونك اومدم هنوز چند قدمي از جلوي فروشگاه چرم مشهد دور نشده بودم كه توجهم رو جلب كرد مي لرزيد نمي دونم از بيماري بود و يا از سرما ولي روي زمين سرد نشسته بود حتما سرما هم بي تاثير نبوده  برگشتم نگاش كردم اولين چيزي كه توجه رو جلب مي كرد عكس روي جلد كتاب بود... خيال زنده بودن...
يه كتاب رو گرفتم بريده بريده گفت كه مال الواست خواهر زاده.......... بقيه اش رو متوجه نشدم صداش خيلي مي لرزيد. پول كتاب رو دادم و بدون اينكه نگاهي كنم گذاشتمش تو كيفم دستام ديگه تو جيبم نمي رفت انگار خجالت زده بودند...
پ.ن:
*چقدر شكايت مي كنيد بابا گفته بودم كه تا خبرهاي خوب تو موج پيشرو چيزي نمي نويسم اينم پست...
*عسلكم رفته با مامان و باباش مسافرت دعا كنيد زود برگرده دارم ديوونه مي شم دو روزه نديدمش امروز مثل بچه كوچيكا پشت تلفن براش گريه كردم.....
مراقب خودتون و اطرافيانتون باشيد.
يا حق

سه‌شنبه، آذر ۰۱، ۱۳۸۴

حمايت....

چرا فقط بلديم از اوني كه داره اعدام ميشه و تا قبل از اون تو پر قو بوده حمايت كنيم؟
چرا فقط بلديم داد بزنيم اين چي شد و اون چي شد؟
تو اين هشت سالي كه بلاگ نوشتم لحظه اي يادم نيست بدون دغدغه بلاگرها باشه براي چيزهاي بيخود چرا دغدغمون موج پيشرو نباشه؟؟؟!!!!‌
تا تاريخ اتمام حمايت از موج پيشرو مطلبي تو بلاگ گذاشته نمي شه ..لطفا اگه مي شه به دلهاتون ياد بديد كه مي شه.........
مي دونم خيلي خيلي بزرگواريد پس تا خبرهاي خوش تو موج پيشرو ... يا حق

پيوست:
شاخه ها را از جدایی گر غم است ....ریشه ها را دست در دست هم است
شاخه از دیوار سر بر می کشد ............... میل او بر باغ دیگر می کشد
باد می آرد پیام آن به این ....................... وه از این پیک و پیام نازنین
تو نه کمتر از درختی سر بر آر......... پای از این زندان خود بیرون گذار
دست من با دست تو دستان شود .......... کار ما زین دست کارستان شود
ای برادر در نشیب و در فراز ........................ آدمی با آدمی دارد نیاز

جمعه، آبان ۲۷، ۱۳۸۴

مادربزرگ و ....

مثل همون روزاي قديم همه دور سفره مادربزرگ نشسته بوديم همه نوه ها و نتيجه ها با يه كم تفاوت بعد از مدتها اين بار دو تا داماد اضافه شده بودند و دو تا نتيجه...
ديگه نه از نون دستي و توتك خبري بود نه از سقف گنبدي شكل همه چيز مدرن شده بود! حتي دلهاي آدما! ديگه از اون خنده هاي از ته دل و صفا و صميميت خبري نبود....
داماد ها در حال متلك گفتن به هم بودن، دختر خاله ها درحال جنگ و جدل سر خوشمزه بودن يا نبودن ماالشعير بحث مي كردند و كم مونده بود بحث بالا بگيره، مادربزرگ يه گوشه كز كرده بود و آروم بود. خواهرها سعي مي كردند تصنعي و خشك به هم بگن آبجي!! همه مشغول خوردن غذا بودن بالاي سفره سمت چپ داماد بزرگ و خاله بزرگ و به ترتيب دخترخاله و داماد خاله و....بالاي سفره سمت راست بابا بود كه 3-4 تا متكا زير دستش بود و براي اينكه با توجه به شرايطش بتونه كنار ما غذا بخوره از اينها استفاده مي كرد و بعد خاتون خونمون و من و عسلك و ياسي و.....
تو اون شلوغ پلوغي متلك ها و بار خنده به همديگه داماد بزرگ خانواده به خاله بزرگه ميگه:«عصمت به نظرت بيا يه كاري بكنيم، يا يكي از پاهامونو يه كاري كنيم درد شديد داشته باشه يا نه بهتره بزنيم يه پامونو قطع كنيم بديم به اونايي كه يه پا دارند»!!! خاله بزرگه:.... (سكوت)
اونوقت بود كه فهميدم چقدر آدم ها ميتونن نفهم و بيشعور باشن كه حاضرند با يه متلك دل يه آدم ساكت و صبور و مهربون مثل بابا رو بشكنن، اگه فقط ذره اي شرايط جسمي بابا رو اون داشت هيچ وقت اين حرف رو نمي زد... خدايا من كه هميشه به خودت پناه مي آرم پس اينبار هم واگذارش كردم به خودت....
پ.ن:
* امروز رفته بوديم ساوه خونه مادربزرگ از همين سفر 4-5 ساعته اينقدر حرف دارم كه ..... *خوشبختانه همه رو سالم رسوندم اونجا بعد از مدتها از رانندگي لذت بردم..
*شديدا اين روزها به سكوت احتياج دارم شايد يكي دو هفته اي فقط سكوت كنم...
مراقب خودتون و اطرافيانتون باشيد.
يا حق

دوشنبه، آبان ۲۳، ۱۳۸۴

زيارت

مثل هميشه گيج بودم، تو همون لباسي كه بار اخر رفته بودم حرم(امام رضا(ع)) نمي دونم چرا مدام اشك مي ريختم، نمي دونم كجا بودم فقط مي دونستم كه نقارخونه(درست نوشتم) پشت سرمه يه در كوچيك بود همه از اونجا رد مي شدن منم رفتم داخل آروم بودم خيلي آروم... نشستم مي خواستم دعا بخونم كه از خواب بلند شدم ديدم ساعت حدود 4:30 هستش حالم خيلي خوب بود احساس مي كردم حرفامو شنيده... اگه موقعيت داشتم همين امروز مي رفتم مشهد شده براي 2 ساعت حرم باشم و برگردم...
پ.ن: وبلاگ عسلكم آپديت شد....
مراقب خودتون و اطرافيانتون باشيد.
يا حق

جمعه، آبان ۲۰، ۱۳۸۴

يا زهرا

روز باروني...
ديشب رفته بوديم خونه همسايه روبرويي كه ساليان سال هستش كه با هم در ارتباطيم چون پسر كوچيكش داره مي ره سربازي!! كلي اذيتش كرديم و گريه مامانش رو در آورديم.. جالب بود به مامانش مي گفت گريه نكن مامان يه انگشتر يا زهرا بخر من بكنم تو دستم هميشه حالم خوب مي مونه... مي دونيد چرا؟!
چون دوست دختر عزيز اسمشون زهرا تشريف داره!!!
جالب اينجا بود كه تعريف مي كرد ميگفت براي تمرين (فوتباليست هستش) كه مي رفتن كوه هر جا خسته مي شدن مي شستن تا يكي دوتا ويتامين!!! برسه و انرژي بگيرن و بعد دوباره ادامه مسير مي دادن!! و آرزو مي كرد اونجا هم وقتي خسته شد بتونه ويتامين پيدا كنه!!!!
نمي دونم خودتون قضاوت كنيد زهرا رو بايد قبول كرد يا ويتامين رو..؟؟؟؟
وقتي برگشتيم خونه به شادي و شيطنت اين خانواده حسوديم شد...چقدر خوبه آدم هميشه بخنده و يه موضوعي براي خنده داشته باشه...
پ.ن 1: اون عكس بالا همون روز باروني هفته پيش بود.
پ.ن 2: وبلاگ عسلكم رو نوشتم براش...
مراقب خودتون و اطرافيانتون باشيد.
يا حق

چهارشنبه، آبان ۱۸، ۱۳۸۴

شاهكارمن در ياهو مسنجر!!

سلام ديگه همه فهميدند من چه دسته گلي به آب دادم ديگه؟!!! چند روزي بود از دست اي دي قبلي كلافه بودم به خاطر افلاين نگرفتن به همين خاطر اي دي جديد رو استفاده مي كردم كه تو بلاگ گلادياتور عزيز خوندم كه مي شه از طريق ياهو مسنجر همه اي دي هاي قبلي رو اد كرد حالا ببينيد گلادياتور چي نوشته...
۵. امکانات یاهو مسنجر جدید: همیشه در ورژنهای قبلی یاهو مسنجر این مشکل بود که با عوض کردن آیدی مجبور بودین دوباره تمامدوستانتون رو Add کنید اما در ورژن جدید یاهو مسنجر این مشکل بر طرف شده اما خوب خیلی ها هنوز خبر ندارن حالا برسیم به اصل موضوع ! ID جدیدتون رو ADD کنید بعد انتخابش کنید وکلیدهای CTRL + Shift +M رو بفشارید حالا از این پنجره باز شده ID هایی که دوست دارید Add کنید روانتخاب کنید و اگر همه رو می خواید Select All رو انتخاب کنید .. بعدش ok ... خوب حالا وارد ID جدیدتونبشید و پیغامی که از ID سابقتون اومده رو نکاه کنید View Contacts رو انتخاب كنيد تا ليست ID هاخودتون رو مشا هده کنید بقیه اش هم دیگه خیلی ساده اس خودتون متوجه میشید مثل مرحله اول انتخاب ID و ok ....
انجامش نديدها !!!!!!! صبر كنيد... اول بايد دكمه هاي CTRL+SHIFT+M رو بزنيد بعد از اون اي دي خودتون رو انتخاب كنيد... فقط اي دي خودتون رو انتخاب كنيد و بعد بقيه مراحل.. و اگه مثل من اول روي اي دي كليك كنيد و بعد كليدهاي تركيبي رو بزنيد و بعد select all‌رو بزنيد مي شه دقيقا همون شاهكاري كه من خلق كردم و همه contact ليستم رو براتون فرستادم...
همه اينها رو گفتم و از عكسهاي خوشگلي كه انداختم گذشتم فقط براي اينكه بگم هر كسي از طرف من شما رو ادد كرد دوست داشتيد قبول كنيد در غير اين صورت ديگه هيچ چيش به من ربط نداره برنامه هم خواستيد براي حذف كردن اي ديتون از ليست ديگران بگيد تا براتون بذارمش همين جا...
باز هم از همه اونايي كه نمي خواستن اي ديشون دست ديگران بيفته معذرت مي خوام اشتباه بود ديگه چه مي شه كرد.
مراقب خودتون و اطرافيانتون باشيد.
يا حق

سه‌شنبه، آبان ۱۷، ۱۳۸۴

بدون عنوان

معمولا صبح ها كه مي رسم قبل از اينكه كاري بكنم تو شركت كامپيوتر رو روشن مي كنم و سريعا كانكت مي شم آخه وقتاي ديگه مدير ميخواد چت! كنه و فرصتي براي من نمي مونه؛ اگه بخوام مطلبي پست كنم تايپش مي كنم و گرنه ايميل رو چك مي كنم و مي افتم به جون وبلاگ ها مختلف.. چند روز پيش مدير زودتر از روزهاي ديگه اومد و من از كامنت گذاشتن جاموندم(آخه وبلاگها رو باز مي كنم تو افلاين مي خونم و كامنتهاشو تو ورد تايپ مي كنم و دوباره كانكت مي شم و كامنت مي ذارم) حدود ساعت 11 ديدم نه ديگه نمي تونم از خوندن بلاگ ويولت بگذرم و بايد كانكت شم!! دو تا مدير هم براشون مهمون اومد و دقيقا اومدن نشستن روي مبل هاي روبروي ميز من ... منم سريعا از خط ديگه كانكت شدم و بلاگ ويلي رو باز كردم و طبق معمول بعد هم كامنتهاشو.... چشمتون روز بد نبينه باز شدن كامنت ها همان و هرهر خنديدن من با صداي بلند همان... مي دونيد كدوم كامنت رو مي گم ديگه؟! اين رو كه فريد نوشته بود....
مديرها با تعجب من رو نگاه كردن و گفتند چيزي شده ؟!! تا زه يادم افتاد كه اينا هم نشستن ولي مگه بند مي اومد خنده من... گفتن نه چيزي نيست و معذرت خواهي كردم رفتم تو شركت دوستم...
پ.ن: ببينم شما بلاگ عسلك منو ميخونيد ديگه؟! مي دونم ولي كامنت نمي ذاريد..........
مراقب خودتون و اطرافيانتون باشيد.
يا حق