
يادمه وقتي بچه تر بودم! به طرز وحشتناكي خودمو براي بابام لوس مي كردم

(الانم مي كنم

) كافي بود فقط بابا جان به من بگه اِ اِ تو بالاي لبت خال داري! منم هق هق گريه كنم! طوري كه اين
ياسي خانم هم ديگه به ستوه در اومده بود

وقتي بيرون مي رفتيم مثل اين بچه تخس ها مي رفتم و مي چسبيدم بهش بابا عادت داشت! وقتي پياده مسيري رو مي ره دستش رو توي جيبش بكنه و خيلي آروم قدم بزنه! منم هميشه آويزون بازوش بودم

دوسالي مي شه كه ديگه نشده با هم قدم بزنيم، دو سالي مي شه كه بابا كمتر مي تونه! نه اصلا نمي تونه پياده روي كنه فقط مسيري رو كه مجبوره طي كنه رو به سختي پشت سر مي ذاره، چقدر دلم تنگه براي اون روزا.... براي اون شيطنت ها، براي اذيت كردن ها و پشت بندشم بابا دنبالت بدوه تا بگيرتت و گوشماليت بده ... چند روز پيش دلآرام! يه پست داشت كه نوشته بود اگه بخوايد به باباتون نامه بديد چي مي نويسيد؟! منو پرت كرد به روزاي گذشته به همون سالهاي قشنگ همون مسافرت ها همون شيطوني ها... امروز كه رفتم وبلاگ ساني و مطلبش رو خوندم بازم برگشتم به اون روزا....
وقتي ياد مرداد 83 مي افتم حالم بد ميشه ياد اون روزاي سخت بي نهايت آزار دهنده هست... فكر مي كردم همه عادت مي كنيم به شرايط جديد، فكر مي كردم همه با اين موضوع كنار مي آيم!! شايد در ظاهر اين طور بوده باشه ولي هر باري كه سختي هايي كه بابا تحمل مي كنه رو مي بينم همه چيز زنده مي شه...
هر روز، هر روز... حالا كم كم مژده هم عقلش مي رسه و نمي تونيم عكس العمل هاشو پيش بيني كنيم! و گاهي خيلي سخته، خيلي سخت......
وقتي مي گه من فلان جا نمي آم مردم با نگاهشون آدمو تحقير مي كنن... همه وجودم درد مي گيره ولي همه با هم مي گيم بابا فكر مي كني به خدا اين طور نيست... در شرايطي كه همگيمون مي دونيم چي مي گه....
اين روزا تحولات زيادي تو كار پدرم ايجاد شده اميدوارم بتونه به اين شرايط عادت كنه ..
چقدر غر زدم

ببخشيد ولي دلم خيلي گرفته بود ...
مراقب خودتون و اطرافيانتون باشيد!