شنبه، مرداد ۱۴، ۱۳۸۵

مدير جديد!

پنجشنبه بعد از مدتها من و ياسي مجالي پيداكرديم كه يه كم به سر و وضع خودمون برسيم! ساعت 9.30 سه تايي (من و ياسي و مژده) راهي آرايشگاه شديم و تا رسيديم دوتامون نيشمون بسته شد بس كه شلوغ بود
خلاصه يه جا پيدا كرديم و نشستيم... يه خانم هم روي صندلي نشسته بود كه جيغ و دادش دنيا رو برداشته بود خانم آرايشگر و همكاراش هم كلافه و داغون! مشغول كار بودن تو همين گير و دار ديدم موبايل زنگ مي خوره و شماره شركت افتاده! گوشي رو برداشتم و صداي دلنواز آقاي رئيس جديد! پيچيد تو گوشي
سلام و عليكي كرد و گفت ميخوام يه نامه بزنم چيكار كنم؟ منم مجبور شدم پسورد سيستم رو بهش بدم ! ديدم ميگه گرفتاري خانم...... با خنده گفتم نه حالا بريد فلان جا و بهمان جا! كه يهو خانم رايشگر با صداي بلند گفت اون موچين رو ضدعفوني كن واسه خانم ..... (اسم من) رئيس هم بلافاصله گفت:‌"بريد به كارتون برسيد بد موقع مزاحم شدم " و گوشي رو قطع كرد!
امروز صبح از در شركت كه اومد تو رو كرده به سرايدار ميگه چرا همه چيز تغييركرده؟
مراقب خودتون و اطرافيانتون باشيد.

چهارشنبه، مرداد ۱۱، ۱۳۸۵

هااااپچه :دي

از روز جمعه مامان بزرگم و خاله خانم مهمون خونه ماشدن ... مي شه چند شب؟ ميشه 5 شب...
عين اين 5 شب اين طفلك ها چشم رو هم نذاشتن! و هر روز با صداي خوش آيند عطسه هاي اينجانب كه تن رو به لرزه ميندازه روزشونو ساعت 5 بامداد شروع مي كنن ! و شب منتظر مي شن من چشم رو هم بذارم و عطسه هام قطع شه تا اونها هم چرتكي بزنن !
طفلك خاله خانم ديشب خوابالو مي گفت:"مژگان خاله پاشو بخواب كله سحر مي خواي بري سر كار خواب مي موني"!!!!!!
صبح هم خاتون خونه اومده بود قند خونش رو اندازه بگيره با آه و ناله برگشته مي گه:" تو تا كي ميخواي اين طوري باشي؟"
منم با نيش باز گفتم:"خوب ميشم نگران نباشيد."
مامان هم نه گذاشت نه برداشت گفت:"نگران نيستم ولي خوب ما رو هم كلافه كردي!"
پ.ن:
*خيلي خوشحالم خيليييييي... ياسي من ار روز شنبه مي ره سركار... ياسي جونم مطمئنم از عهده اش برمي آي ...ياسيييييييي
*فقط روزنوشت بود همين!
*عجب وبلاگستان سوت و كوره! انگار گرما همه رو بي حس و حال كرده!
*رئيس جديد اومده مستقر شده! پوستي داره مي كنه :
مراقب خودتون و اطرافيانتون باشيد.

سه‌شنبه، مرداد ۱۰، ۱۳۸۵

همين ها تو ذهنمه!

*نوشتن زوركي به درد نمي خوره :(
*من حالم خوبه ... خيلي هم خوبم از كسي هم دلخور و ناراحت نيستم
*كسي هست 53 تا مناقصه برام ترجمه كنه خودم بقيه اش رو انجام مي دم (به نظرتون كار عجيبي نيست با اين همه كار بيام مسنجر رو هم باز كنم ؟)
*اين و اين رو يه نگاهي بندازيد
*ساني دلم برات تنگ شده ولي دلم به اين خوشه كه تو دل خوشي
مراقب خودتون و اطرافيانتون باشيد.

شنبه، مرداد ۰۷، ۱۳۸۵

بلور رويا

ما تكيه داده نرم به بازوي يكديگر
در روحمان طراوت مهتاب عشق بود
سرهايمان چو شاخه سنگين ز بار و برگ
خامش بر آستانه محراب عشق بود
من همچو موج ابر سپيدي كنار تو
بر گيسويم نشسته گل مريم سپيد
هر لحظه ميچكيد ز مژگان نازكم
بر برگ دستهاي تو آن شبنم سپيد
گويي فرشتگان خدا در كنار ما
با دستهاي كوچكشان چنگ ميزدند
درعطر عود و ناله ي اسپند و ابر دود
محراب را زپاكي خود رنگ ميزدند
پيشاني بلند تو در نور شمع ها
آرام و رام بود چو درياي روشني
با ساقهاي نقره نشانش نشسته بود
در زير پلكهاي تو روياي روشني
من تشنه صداي تو بودم كه ميسرود در گوشم آن كلام خوش دلنواز را
چون كودكان كه رفته ز خود گوش ميكنند
افسانه هاي كهنه لبريز راز را
آنگه در آسمان نگاهت گشوده گشت
بال بلور قوس قزح هاي رنگ رنگ
در سينه قلب روشن محراب مي تپيد
من شعله ور در آتش آن لحظه درنگ
گفتم خموش آري و همچون نسيم صبح
لرزان و بي قرار وزيدم بسوي تو
اما تو هيچ بودي و ديدم هنوز
در سينه هيچ نيست به جز آرزوي تو
پ.ن:
وقت و مجال نوشتن ندارم ولي سر صبح اين شعر خيلي به دلم نشست .....
مراقب خودتون و اطرافيانتون باشيد.

چهارشنبه، مرداد ۰۴، ۱۳۸۵

ديدار

لحظه هاي قشنگي براي هر 7 نفر ما طي دو سه روز گذشته ثبت شد، لحظه هايي كه همگي مون شادي رو با هم قسمت مي كرديم و تلخي ها رو قورت مي داديم...
خيلي وقت بود دلم ميخواست نسيم رو ببينم و هر بار مشكلي پيش مي اومد.. خوشبختانه اينبار موفق شدم >:D< فقط حيف كه روم نشد حسابي بغلش كنم :( (مونده سر دلم)
هي به افرادي كه نمي تونستن بوس كنن گفتم بذاريد من بوسش كنم قبول نكردن كه نكردن!
راستش رو بخوايد هيچ جوري نمي تونم بگم چقدر خوب بود لحظه هاي ديدارمون مي تونيد بريد يقه اين، اين و يا اين رو بگيريد كه دست به قلمشون خوبه تا براتون توصيف كنن....
براي ارشام:
آرشام عزيزم تولدت مبارك پسر مهربون.. روزهاي قشنگ تو راه هستن صبر كن.. من كه عاشق صداي مخمليتم عزيزم.. لحظه هام با اهنگ عروسكت پر ميشه هر جا مي رم صداتو مي ذارم و مي گم بياييد صداي پسر منو گوش كنيد... بعد هم عكست رو نشونشون مي دم كه ببينن واقعا يه پسر ماه و مهربون اين صدا رو داره...
(شماها نميخوايد تولد ارشام رو تبريك بگيد؟
)
پ.ن:
*خانوم بهار جات خالي بود تو ديدارهامون... ولي حالا چرا با تركوندن كامنت دوني تلافي كردي؟(بعدا اضافه شد!: بهار خانوم من ناراحت نشدم! چرا بايد ناراحت بشم از اين همه مهربوني هات.. ولي ازا ينكه صبر نكردي حرفمو بزنم و رفتي چرا ناراحت شدم...كاش مي دونستي من چقدر رك و راحت حرفامو مي زنم.... )
*بابا خان دلارام اينقدر شيطوني كردي نذاشتم عسلك بهت زنگ بزنه تا تنبيه بشي :دي (سرمون يه كم شلوغ بود نشد بزنگيم :()
*قدر لحظه هاتونو بدونيد.... همين به همين سادگي...
مراقب خودتون و اطرافيانتون باشيد.

دوشنبه، مرداد ۰۲، ۱۳۸۵

براي بابا!!!

مي گم حالا كه پيدام كردي! كلي شرمندم كردي بهم خبر دادي حداقل حواسم باشه! اخه قربونت برم با اين ديد بازت كه هم تو چت پايه اي هم تو وبلاگ و وبگردي نگفتي آفتاب سكته كنه از شنيدن اين حرف كه تو دست نوشته هاش رو خوندي؟!
از ديشب 100 بار خودمو لعنت كردم كه چرا هيستوري روز آخر رو پاك نكردم از رو سيستم خونه! چرا عكسمو(با فيلتر) گذاشتم اونجا!‌چرا.....چرا....... چرا؟!!!!
اونطوري با دهن باز نگام نكنيد الان مي گم چي شده...
ديشب كه رسيدم خونه،از بودن تو جمع دوستاني كه دوستشون دارم (همشونو دوست دارم قابل توجه بعضيها!!!!) كلي شنگول و خوشحال بودم با خنده گفتم سلام ببخشيد دير شد و فوري اومدم برم تو اتاق كه يهو بابا برگشت گفت:"عليك سلام دختر آفتاب!!!"
يه لحظه گيج و مات موندم! عين حيوون زحمت كش! برگشتم گفتم چي بابا؟ و بابا خنديد و گفت:" ديدي پيدات كردم :( "
همون لحظه گفتم ياسي پاشو كامپيوتر روروشن كن بايد حذفش كنم و زدم زير گريه... هر چي هم هر كسي چيزي مي گفت گوش نمي دادم ...
برام سخته خونه اي كه اين همه دوستش دارم رو ازش دل بكنم... مخم درد گرفت از تصور پاك كردنش ولي راه ديگه اي پيدا نمي كردم :(( :(( هر كي يه چيز مي گفت ... نمي شنيدم :(
باباهم ديد نخير اشكها بند نمي آد! گفت:"نخوندمش به خدا، حتي سراغ آرشيو هم نرفتم(!!) نميخواد پاكش كني ديگه نمي خونمش...."
نوشته ها چيز زيادي نداره كه خوندنشون توسط بابا اذيتم كنه ولي مطمئنم ديگه نمي تونم اون طوري كه دوست دارم بنويسم و به هيچ وجهي هم حاضر نيستم اينجا رو تعطيل كنم.... فقط يه سري مطالب رو از روي بلاگ برميدارم و يا اديتش مي كنم.........
مراقب خودتون و اطرافيانتون باشيد.

شنبه، تیر ۳۱، ۱۳۸۵

پست همين طوري!


عروسك قصه ي من
گهواره ي خوابت كجاست ؟
قصر قشنگ كاغذي
پولك آفتابت كجاست ؟
بال و پر نقره اي
كفتر عشقمو كي بست ؟
آينه ي طوطي منو
سنگ كدوم كينه شكست ؟
عروسك قصه ي من
زخم شكسته با تنت
بميرم اي شكسته دل
چه بي صداست شكستنت
صداي عشق من و تو
كه تلخ و گريه آوره
تو اين سكوت قصه اي
شايد صداي آخره
بعد از من و تو عاشقي
شايد به قصه ها بره
شايد با مرگ من و تو
عاشقي از دنيا بره
عروسك قصه ي من
سوختن من ساختنمه
تو اين قمار بي غرور
بردن من ، باختنمه
عروسك قصه ي من
شكستنت فال منه
اين سايه ي هميشگي
مرگه كه دنبال منه
جفتاي عاشقو ببين
از پل آبي مي گذرن
عروسك قلبشونو
به جشن بوسه مي برن
اما براي من و تو
اون لحظه ي آبي كجاست ؟
عروسك قصه ي من
پس شب آفتابي كجاست ؟


مراقب خودتون و اطرافيانتون باشيد.

چهارشنبه، تیر ۲۸، ۱۳۸۵

چت درد!

* يه مرض جديد كشف كردم به نام چت درد
وقتي خودتو مجبور كني كه مسنجر رو باز نكني اين اثر هنري خلق مي شه (اونم روي تخته وايتبرد!!!!) كه اين پايين مي بينيد....
آخ همه تنم درد مي كنه ... كمكككككك

* امروز يكي از دوستاي بسيار خوبم بهم گفت تو ادبياتت خيلي خوبه!! گفتم نه بابا من كه همين طوري مي نويسم گفت نه ادبياتت لاتيه
*ديگه آخرشه!!!! ديروز عصري براي يه مسير كوتاهي سوار تاكسي شدم تو همه مسير سعي كردم اين رنگ قرمز رو نبينم نمي دونم چرا از تركيبش با زرد خوشم نمي اد؟ (حالا بگو كي نظر تو رو خواست؟


مراقب خودتون و اطرافيانتون باشيد.

دوشنبه، تیر ۲۶، ۱۳۸۵

ماجراهاي خانم بيمه

بازيچه ديشب مژده تو خونه 6 تا ليست 2 برگي بيمه بود كه به خاطر حواس پرتي بنده! خط خورده شد و جالبتر اينكه همه ليستها فقط به خاطر 400 ريال اون طوري شد!!! اگر تعداد كاركنان ليست رو بگم كه شاخ در مي اريد‌
جالب تر اينكه وقتي ليست رو دادم به مدير عزيز! داد زد خانم......... منم جواب ندادم تا اينكه تلفنم زنگ خورد و گفتش صدام نمي اد منم با پررويي تمام گفتم:چرا صداتونو مي شنيدم ولي ميخواستم زنگ بزنم به داخليتون كاري پيش اومد چند دقيقه طول كشيد امري داشتيد؟
مدير هم گفت چند لحظه تشريف بياريد..
تپ(به كسر ت) گوشي رو گذاشتم رفتم اتاقش برگشت گفت:"تو جمع اين دريافتي ها 400 ريال اشتباه كردي"
حالا فعلا مراقب خودتون باشيد.

یکشنبه، تیر ۲۵، ۱۳۸۵

براي مادرم


امروز علاوه بر اينكه روز مادر هست روز تولد خاتون هم هست....
كاش بچه بودم....
پ.ن:
به همه مادران وبلاگستان هم تبريك مي گم...
مراقب خودتون و اطرافيانتون باشيد.