
كاش مي تونستم آرزوي يكي از بچه ها رو برآورده كنم فقط يكي شونو.... خوبه كه حداقل ديشب تو خواب كلي يا همشون بازي كردم...
به نظرم اين عكسه جالب اومد گفتم بذارم شما هم ببينيد ....

(الانم مي كنم
) كافي بود فقط بابا جان به من بگه اِ اِ تو بالاي لبت خال داري! منم هق هق گريه كنم! طوري كه اين ياسي خانم هم ديگه به ستوه در اومده بود
وقتي بيرون مي رفتيم مثل اين بچه تخس ها مي رفتم و مي چسبيدم بهش بابا عادت داشت! وقتي پياده مسيري رو مي ره دستش رو توي جيبش بكنه و خيلي آروم قدم بزنه! منم هميشه آويزون بازوش بودم
ببخشيد ولي دلم خيلي گرفته بود ...


وقتي تموم شد فقط قدرت اينو داشتم كه اشكامو پاك كنم.... الان اينجا مي نويسه
گوشي رو برميدارم داخليش رو مي گيرم كه شماره داخلي خودمو يادآوري كنم پشت تلفن هم داد مي زنه بله گوشي رو با فاصله مي گيرم كنار گوشم و مي گم امري داشتيد؟ 


يكي دو تا از داستانهاشو براي بار دهم ميخونم و مي رم سراغ شعرهاش اولين صفحه اي كه باز مي شه اين شعر رو داره...

در حال تلاش براي جا به جا كردن تخت بوديم كه آقاي داماد مثل فرشته نجات به كمك اومدن ووسايل سنگين رو جا به جا كرديم ... و باز هم آقاي داماد لطف كردند و همراه مامان و بابا رفتند ساوه و من و ياسي هم كلي.....
(به خدا بدجنس نيستم ولي خيلي وقت بود تنها نشده بوديم) پنجشنبه رو كه تا ساعت 2 نصفه شب تخمه شكونديم و خوش گذرونديم
حالا مي بينيد چقدر اين داماد ها به درد ميخورن





گريستم,امشب گريستم
يه راه ميخوام پيشنهاد بدم براي كشتن آدمها!!!!! هر كسي رو خواستيد خفه كنيد بدون اينكه گير بيفتيد بياريد شركت ما يه گوشه نگهش داريد به محض اينكه مدير عامل رفت
و اومد بيرون
بندازيدش تو دستشويي و در رو ببنديد
امكان نداره جواب نده

ببخشيد ولي يه حقيقته ....
پ.ن:
1....................
2.نمي دونم چرا اين روزا دلم نميخواد خاطره هامو بگم دوستاني كه از روز اول وبلاگ نويسي با من بودن مي دونن كه معمولا از اتفاقاتي كه هر روز مي افتاد خيلي مي نوشتم ولي حالا به قول يه دوست خسيس شدم ميخوام همه روزهاي شيرين و تلخ رو فقط براي خودم داشته باشم خاطره هايي كه مو به مو داره تو ذهنم هر روز مرور مي شه چه خوب و چه بد...
مراقب خودتون و اطرافيانتون باشيد.