آخ آخ الان كه دارم اينو مي نويسم از دل درد ولو شدم بس كه خنديدم!!!
صبح رفتم تو وبلاگ ساني ديدم در مورد رئيسشون نوشته كلي داغ دلم تازه شد!خودمو مشغول كارم كردم(چت و وبگردي!!!!
) حدود ساعت 11 بود كه مدير عزيز اومد و رفت تو اتاقش! و چون سرايدار شركت نبود خودش اومد و يه چايي داغِ لب دوزِ لب سوز ريخت واسه خودش و رفت تو اتاقش ...
چند ثانيه بعد تلفنش زنگ زد و بلافاصله صداي شكستن
و پشت بندشم اخ و اي و اوففففف اونم با حالت داد!!
بله چايي برگشته بود روي مدير عزيز... همچنان اي اي مي كرد و با تلفنش كه داداشيش بود حرف مي زد بعد برگشت يهو گفت اره بابا همين الان ريخته بودمش برعكس شلوارم هم پلاستيكيه !!

تا 10 دقيقه بعد هم صداي فوت كردناش مي اومد
منم همزمان داشتم با بهار چت مي كردم اينقدر خنديدم كه......پ.ن:
با همه وجودمون براي بچه هاي كنكوري وبلاگستان دعا كنيم كه با موفقيت اين روزها رو سپري كنن... براي عزيز منم دعا كنيد ....




مراقب خودتون و اطرافيانتون باشيد.




رو ديدم خانواده مهربونش رو و همين طور
ولي همگي با خنده ازم استقبال كردن ... آرشام عزيزم مطمئن باش خاله دوستت داره
و براي موفقيتت با همه وجود دعا مي كنه... حالا لحظه هاي زندگي تو براي اون هم مهمه، دلم برات يه ذره شده تپلي خاله خدا كنه بابا يادش بمونه و اين نوشته ها رو برات بخونه ... آرشام باعث شد با يه وبلاگ نويس ديگه آشنا بشم و يه دوست قديمي رو هم ببينم و بهش حسابي زحمت بدم و حسابي شرمندش بشم ... از اين بابت هم خيلي خيلي خوشحالم ...
همه عكس هامون دست جمعي هستش و محدوديت دارم وگرنه حتما مي ذاشتم براتون نمي دونيد اين جمع چقدر صميمي بودند...


