یکشنبه، مرداد ۲۲، ۱۳۸۵

پيشي :(

ديشب ياسي و مژده خونه ما خوابيده بودن... ساعت 5 صبح ديدم ياسي صدام مي كنه (هرشبي كه مژده خونه ما باشه ما سه تايي گره ميخوريم به هم )طفلك با صداي زنگ ساعتم بيدار شده بود؛ بلند شدم و يه 10 تايي عطسه كردم و بعد كه مطمئن شدم همه رو بيدار كردم رفتم لباس بپوشم ديدم اصلا حس مانتوي مشكي پوشيدن ندارم، مانتوي كرم رو هم وقتي مي پوشم همه فوري مي گن خبريه! خلاصه به مانتوي آبي رضايت دادم!حالا هر چي تو كمدم رو مي گشتم مقنعه آبي رو پيدا نمي كردم! كه يهو يادم افتاد دادم به ياسي كه مقنعه جديدم رو بدوزه..
يواش رفتم بالا سرش مي گم ياسي.. ياسي... كه يهو عين برق گرفته ها گفت: چي شده؟! گفتم هيچ چي بابا ميخوام برم خونتون مقنعه رو بردارم كجاست؟
خونه ما با ياسي اينا 2 تا كوچه فاصله داره رفتم جلو درشون تا كليد رو انداختم تو در ديدم صداي پيشي مي اد با خودم گفتم حتما بازم رفتن جلوي جاكفشي خوابيدن! يه كم سر و صدا كردم كه بيان بيرون ديدم نه صدا از اونجا نيست تا سرمو برگردوندم ديدم كله يه پيشي از تو چاه دستشويي معلومه
گيج مونده بودم چيكار كنم سريع يه اس ام اس زدم به ياسي كه گربه افتاده تو چاه دستشويي .. نگو خانم فكر كرده غروب!!! افتاده تو چاه دستشويي!( بچه طفلك خوابالو بوده ديگه) خلاصه ديدم خبري از مامان نشد الانه كه حيوون خفه بشه هيچ فكري هم به مغزم نمي رسيد زودي برگشتم خونه و مامان رو بيدار كردم كه بدو الانه كه حيوون خفه بشه!
ياسي هم مي گه مامان چاه دستشويي مي گيره!!!
خودم هم ديرم شده بود.. تو اتوبان اس ام اس زدم كه چي شد دراومد؟ ياسي نوشت نه!
هنوزم در نيومده قرار شد زنگ بزنن به آتش نشاني بياد درش بياره ياسي گفت به محض اينكه درش آوردن بهت خبر مي دم ...
دل نگرانشم نكنه پيشي خفه بشه خيلي كوچولو بود همه بدنش به جز يه دستش و كلش رفته بود تو چاه
آخرين اس ام اس من و ياسي :(ساعت 9!! طفلك پيشي حداقل 3 ساعت اون تو مونده!!!)
من: يعني هنوز اون تو هستش
ياسي: نخير سنگ دستشويي رو شكوندن درش آوردن
من:
پ.ن:
*يكي از آهنگ هاي ماهان رو براتون اون كنار گذاشتم البته مجبور شدم حجمش رو خيلي كم كنم
*زمي لطفا آهنگ رو با دقت گوش كن باشه عزيزم
مراقب خودتون و اطرافيانتون باشيد.

چهارشنبه، مرداد ۱۸، ۱۳۸۵

پدرم....

سلام
منم قناري زردت! يادته؟ مي بيني بابا هنوزم همون قناري زردم، هنوزم همون بچه لوس ته تغاري خودتم با اين تفاوت كه ادعام مي شه بزرگ شدم..
همه چيز عين فيلم داره از جلوم رد مي شه.. تا مي رسيدي خونه مي گفتم آجي بدو بابا اومد... و تا اون برسه بدو مي اومدم جلوي در، هميشه دستات پر بود، واي كه چقدر خوردني ها و كادوهايي كه مي آوردي برامون خوشمزه و جذاب بود... سالها همه تلاشت رو كردي، سالها همه چيز برامون فراهم كردي و حالا وقت استراحت كردنته، وقت لذت بردنت از همه اون تلاشهايي كه كردي، وقت درو رسيده....
چقدر پرواز مي كردم تو آسمون وقتي برام مي خوندي :قناري زردم قناري، اي دواي دردم قناري، چرا بي قراري قناري........
چقدر بده كه بزرگ شديم، چقدر دلم ميخواست وقتي لپت رو بوسيدم دستاتو مي گرفتم و مي بوسيدم و بهت مي گفتم چقدر ممنونم به خاطر همه اين چيزهايي كه يادم دادي، مي دوني بزرگترين چيز چي بود بابا؟ صبوري... اين درس رو خوب ازت ياد گرفتم....
شايد وقتش باشه بهت بگم چرا اون شب وقتي فهميدم اينجا رو پيدا كردي گريه كردم.. بابا مي دوني كه من چقدر لوسم؟ از يه كاه كوه مي سازم؟!
مي دونم ناراحتي برات سمِ و حرص و فكر و خيال بدتر از اون.. اينجا يه چيزايي نوشته بودم كه نميخواستم با خوندنش ناراحت بشي همين...
مي شه يه خواهش بابا، مثل اون موقع ها كه خودمو لوس مي كردم تا رضايتت رو درمورد چيزي بگيرم... مي شه لطفا هر وقت از اين به بعد اينجا رو مي خوني مستقيم بهم بيان نكني؟
فقط بدون خيلي دوستت دارم.
پ.ن:
*ديروز خونه اينترنت نداشتم.. نشد اپديت كنم. يه اكانت زپرتي :دي داشت باباجان كه خودمو كشتم يه بار كانكت شد و با هزار تا سلام و صلوات ياهو مسنجر فقط باز شد...
* يه سي دي از آهنگ هاي ماهان (آدرس وبلاگ) بدستم رسيده كه از هفته ديگه يكي يكي آهنگ ها رو مي ذارم هر كسي دوست داره سي دي رو داشته باشه مي تونم براش بفرستم هم از مسنجر و هم از ايميل اگر هم تهران بود آدرس بده رايت كنم براش بفرستم.
مراقب خودتون و اطرافيانتون باشيد. مخصوصا وقتي دلتنگند.

دوشنبه، مرداد ۱۶، ۱۳۸۵

دامن كنون!

ديروز اول صبح رفتم تو وبلاگ نازلي يه كم شيطوني و كامنت بازي توي پستش اشاره اي هم به پست قبلي كه در مورد استاد دانشگاهشون بود كه دامنش مونده بود تو جورابش نوشته بود...
ياد يه خاطره با مزه افتادم گفتم بگم يه ذره بخنديد
سال سوم دبيرستان معلمي داشتيم به اسم خانم خانيان كه كلي دوست داشتني و مهربون بود.. آخر سال تحصيلي به بچه ها تو كلاس اعلام كرد كه يه سري كلاس تست گذاشته براي آمادگي كنكور كه در كنارش هم كلاس NLP براي تقويت حافظه ‌برگزار مي شد... منم كه كشته مرده اين معلمه بودم رفتم خونه و به ياسي گفتم بدو بريم ثبت نام
اون موقع ما بايد توي مدرسه مانتوي سرمه اي تا زير زانو مي پوشيديم يه چيزي مثل عبا گشاد و بلند منم اين عبا از صبح ساعت 7 تنم بود تا شب ساعت 7!!!
تا 2 كه مدرسه بودم و بعد هم مي رفتم اين كلاسهاي كنكور تا 5.30 بعد از اون هم مي رفتم كلاس زبان!به جز روزهاي يكشنبه كه مدرسه كلاس نداشتم و مستقيم مي رفتم كلاس كنكور
يه روز يكشنبه اي نشستم با ياسي به sega بازي كردن و خيلي ديرم شد با عجله بلند شدم لباس پوشيدم تا خودمو به كلاس برسونم!!!
تو تاكسي هي ديدم ناراحتم، گرما اصلا غير قابل تحمل شده بود برام، احساس مي كردم مانتوم خيلي كلفته!!!!
از اونجايي كه بخيال همه چيز بودم اونموقع ها بدون توجه از تاكسي پريدم پائين و بدو بدو رفتم سمت آموزشگاه و خوشبختانه همزمان با استاد زبان وارد كلاس شدم!
بعد از كلاس زبان ديدم نه واقعا انگار مانتوم يه جوريه خيلي پف كرده!درست عين دامن لباس عروس سيندرلا شده بود بلند شدم با دقت يه نگاه به مانتوم كردم...... كه يهو انگار آب جوش ريختن روم مي دونيد چي ديدم ؟
چين چيناي پايين دامنمو كه تو خونه تنم بود (بسوزي سر به هوايي!)
نفهميدم چه جوري دوييدم تو توالت! دامنمو كشيدم پايين و يه نفس عميق كشيدم (آخيششش ) ... بعد يهو يادم افتاد كه كجا جاش بدم؟! يه كيف كوچولو كه دامن كلوش توش جا نمي شه؟
هرچي فكر كردم ديدم نخير نمي شه تو كيف كه جا نمي گيره! اينجا هم كه نه مدير آموزشگاه(همون معلم دوست داشتنيم) بود و نه آشنايي كه بتونم بهش بگم برام بذاره تو كشوي ميزش يا هر جاي ديگه اي!‌ به هر حال نمي شد جايي گذاشتش كه آبرو داري بشه!‌(چقدرم آبرو مونده بود برام!!!) فكر كنم 10 دقيقه اي تو توالت موندم ولي فرجي نشد كه نشد!‌ همه تو توالت فكرشون باز مي شه مال من قفل شده بود !!!
آخرين راه حل آشغالي بود... دامنو يه جورتا كردم كه كش بالاش معلوم نشه و چيناي پايين هم مخفي بمونه! اومدم بيرون ديدم به به چه استقبالي ملت مي خوان برن اون تو و همه معطل من بودن!!!
يهو قيافمو تو هم كردم (همراه با قرمز و بنفش شدن !) گفتم خيلي گرمه ببخشيد لباسمو در آوردم
رفتم تو راهرو و دامنو پرت كردم تو آشغالي!!!!
بعد از اون هم هرگز دامن نپوشيدم !
به قول نازلي واقعا كابوس بديه...
مراقب خودتون و اطرافيانتون باشيد.

شنبه، مرداد ۱۴، ۱۳۸۵

مدير جديد!

پنجشنبه بعد از مدتها من و ياسي مجالي پيداكرديم كه يه كم به سر و وضع خودمون برسيم! ساعت 9.30 سه تايي (من و ياسي و مژده) راهي آرايشگاه شديم و تا رسيديم دوتامون نيشمون بسته شد بس كه شلوغ بود
خلاصه يه جا پيدا كرديم و نشستيم... يه خانم هم روي صندلي نشسته بود كه جيغ و دادش دنيا رو برداشته بود خانم آرايشگر و همكاراش هم كلافه و داغون! مشغول كار بودن تو همين گير و دار ديدم موبايل زنگ مي خوره و شماره شركت افتاده! گوشي رو برداشتم و صداي دلنواز آقاي رئيس جديد! پيچيد تو گوشي
سلام و عليكي كرد و گفت ميخوام يه نامه بزنم چيكار كنم؟ منم مجبور شدم پسورد سيستم رو بهش بدم ! ديدم ميگه گرفتاري خانم...... با خنده گفتم نه حالا بريد فلان جا و بهمان جا! كه يهو خانم رايشگر با صداي بلند گفت اون موچين رو ضدعفوني كن واسه خانم ..... (اسم من) رئيس هم بلافاصله گفت:‌"بريد به كارتون برسيد بد موقع مزاحم شدم " و گوشي رو قطع كرد!
امروز صبح از در شركت كه اومد تو رو كرده به سرايدار ميگه چرا همه چيز تغييركرده؟
مراقب خودتون و اطرافيانتون باشيد.

چهارشنبه، مرداد ۱۱، ۱۳۸۵

هااااپچه :دي

از روز جمعه مامان بزرگم و خاله خانم مهمون خونه ماشدن ... مي شه چند شب؟ ميشه 5 شب...
عين اين 5 شب اين طفلك ها چشم رو هم نذاشتن! و هر روز با صداي خوش آيند عطسه هاي اينجانب كه تن رو به لرزه ميندازه روزشونو ساعت 5 بامداد شروع مي كنن ! و شب منتظر مي شن من چشم رو هم بذارم و عطسه هام قطع شه تا اونها هم چرتكي بزنن !
طفلك خاله خانم ديشب خوابالو مي گفت:"مژگان خاله پاشو بخواب كله سحر مي خواي بري سر كار خواب مي موني"!!!!!!
صبح هم خاتون خونه اومده بود قند خونش رو اندازه بگيره با آه و ناله برگشته مي گه:" تو تا كي ميخواي اين طوري باشي؟"
منم با نيش باز گفتم:"خوب ميشم نگران نباشيد."
مامان هم نه گذاشت نه برداشت گفت:"نگران نيستم ولي خوب ما رو هم كلافه كردي!"
پ.ن:
*خيلي خوشحالم خيليييييي... ياسي من ار روز شنبه مي ره سركار... ياسي جونم مطمئنم از عهده اش برمي آي ...ياسيييييييي
*فقط روزنوشت بود همين!
*عجب وبلاگستان سوت و كوره! انگار گرما همه رو بي حس و حال كرده!
*رئيس جديد اومده مستقر شده! پوستي داره مي كنه :
مراقب خودتون و اطرافيانتون باشيد.

سه‌شنبه، مرداد ۱۰، ۱۳۸۵

همين ها تو ذهنمه!

*نوشتن زوركي به درد نمي خوره :(
*من حالم خوبه ... خيلي هم خوبم از كسي هم دلخور و ناراحت نيستم
*كسي هست 53 تا مناقصه برام ترجمه كنه خودم بقيه اش رو انجام مي دم (به نظرتون كار عجيبي نيست با اين همه كار بيام مسنجر رو هم باز كنم ؟)
*اين و اين رو يه نگاهي بندازيد
*ساني دلم برات تنگ شده ولي دلم به اين خوشه كه تو دل خوشي
مراقب خودتون و اطرافيانتون باشيد.