چهارشنبه، شهریور ۱۵، ۱۳۸۵

اصفهان :)

بالاخره راهي شدم به دعوت فرزانه(پريدخت قصه ها) چند روزي رو مي رم اصفهان.. شماها كه يادتون نمي اد قبلا اين دختره آفتاب چقدر با اصفهاني ها لج بود؟ (بس كه مدير و فك و فاميلش اذيتم مي كردن!!!) .. به هر ترتيب ساعت 2 امروز از تهران حركت مي كنم و روز يكشنبه ساعت 10.30 برميگردم به سمت كرج.
دلم براي هيچ كس تنگ نمي شه چهارشنبه كه تا برسم شب شده و همين باشم شام بخورم!برنامه ريزي گشت و گذارها با فرزانه هستش و نمي دونم كجاها ميخواد منو ببره ولي اگر ساني جون افتخار بده حتما مي بينمش و آرش هم اگر بياد اصفهان هم مي بينمش ...
خلاصه كه به قول بعضي ها حلال و بخشش و اين حرفا!
نمي دونم چرا اصلا استرس سفر رو ندارم اصلا هم تو دلم رخت نمي شورن! اولين بار هم هست تنهايي جايي مي رم كه تا حالا پامو نذاشتم.. طفلك ياسي و مامان اينقدر اضطراب سفر من رو داشتن كه تا ساعتي كه از خونه مي اومدم بيرون يكسره سفارش مي كردن (حتي در مورد كفش هام!!!‌)
يه ذره دلم ميخواست تعطيلات بيشتر بود سر خر رو كج مي كردم مي رفتم مشهد ولي ..........

پ.ن:
*نارگل...... كاش تو هم بودي بدون تو ......
* تلفن ها رو جواب مي دم ها با خيال راحت ......
* ويلي جون پيشاپيش تولدت مبارك
* ياسي مواظب عسلك من باش.. اينجا گفتم تا همه در جريان باشن كه بين المللي سفارش كردم.
*اونجا احتملا اينترنت دارم ...
تا من برگردم مراقب خودتون و اطرافيانتون باشيد.

شنبه، شهریور ۱۱، ۱۳۸۵

سه تفنگدار

روز چهارشنبه روز قشنگي بود بعد از مدتها انتظار بالاخره نازلي رو ديدم
اينقدر هيجان زده بودم تا نازلي باهام دست داد و همديگه رو بغل كرديم يهو گفت:"‌آخي دستاش چه يخ كرده"
رفتيم سمت ماشين فكر كنم 5 دقيقه اي مونا و نازلي سر اينكه كي جلو بشينه همديگه رو كشيدن منم محو تماشاشون....
خلاصه مونا كوتاه اومد و نشست جلو و حركت كرديم اول قرار بود بريم تو كافي شاپ پاساژ ونك تا پياده شديم ديدم گفتم :" بچه ها يه كافي شاپ هم اينجاست براتون فرقي نمي كنه؟" به هر ترتيب بعد از كلي تصميم گيري رفتيم و زير كولر نشستيم آقاهه كه عين فرفره مي چرخيد منو رو آورد و بعد از 10 دقيقه سفارش داديم (واسه اين 10 دقيقه طول كشيد كه نازلي گرمش بود و 5 دقيقه خودشو باد مي زد)
بعد از سفارش ما در عرض چند دقيقه كافي شاپ پر شد از آدم!‌كه همه هم قليوني بودن و اكثرا هم خانم... تا اين آقاهه تكون ميخورد يكيشون داد مي زد دودش تموم شد خلاصه ميلك شيلك انار نازلي رو آورد و من و مونا هم خيره به نازلي نازلي هم تا ني رو گذاشت تو دهنش يهو گفت اَه چه بدمزست تو همين گير و دار هم كولر خراب شد و آقاي كافي شاپ دار تا اومد درستش كنه فيوزها پريد و برق رفت ديديم كم مونده از دود قليون خفه بشيم و گيج منگولي بگيريم!
تصميم چي شد؟! معلومه ديگه بريم از اون كافي شاپ حالا سه تايي رفتيم جلوي پيشخون!!! مي گم مونا جان عزيزم تو كه از همه كوچيكتري هيچ بحثي نداريم با هم كه نبايد حساب كني نازلي جان عزيزم تو هم كه مهمون مايي بشينيد خودم حساب مي كنم.. از من گفتن و از اونا نشنيدن مگه كوتاه مي اومدن نازلي هم فوري تهديد كرد كه ناراحت مي شم و باز هم من و مونا كوتاه اومديم... هر چند كه ميلك شيلكه باقي مونده بود...
رفتيم پاساژ ونك و از راحتي اونجا هر سه يه نفس راحت كشيديم حدود 20 دقيقه طول كشيد تا سفارش بديم!! چرا چونكه هر كسي شرط مي ذاشت كه بايد اون حساب كنه!!!‌
نازلي:" ببينيد اصلا من سفارش نمي دم، بايد من حساب كنم، اصلا گشنمه ميخوام غذا سفارش بدم، قبول كنيد ديگه "
مونا:"لوس نشو نازلي اصلا اين طوري من اوني كه دوست دارم رو سفارش نمي دم، اذيت نكن بذار من حساب كنم(با لحن التماس آلود)!!‌"
من:" زود باشيد بچه ها سفارش بديد اين آقا هم معطله! حالا سفارش بديد بعد با هم كنار مياييم!"
خلاصه سفارش داديم و قرار شد دنگي حساب كنيم تا دعوا و ناراحتي پيش نياد!
جاتون اصلا خالي نبود گل گفتيم و گل شنفتيم تا موقع رفتن...
كم كم زمان رفتن شده بود! بلند شدم به بهانه اي كيفم رو برداشتم كه ديدم دو تاي ديگه هم خيز برداشتن طرف كيفاشون حالا در نظر بگيريد سه تايي داريم همديگه رو مي كشيم وسط كافي شاپ!! طوري شد كه آقاهه اومد گفت:"‌مشكل چيه خانما؟"
اينجا باز هم من و مونا كوتاه اومديم!!!! بس كه نازلي تهديد كرد و گفت به خدا ناراحت مي شم اومديم سمت خروجي و يه كم جلوي كولرها وايستاديم تا نازلي خنك شه بعد هم رفتيم سه تايي نشستيم عقب ماشين ........
عمرا بقيه اش رو بگم مگه از جونم سير شدم.. دوتايي خفم مي كنن اگر بگم مثلا بوس و بغل و اين حرفا..
روز قشنگي بود اميدوارم شما هم طعم ديدن دوست جونتون رو بچشيد كه خيلي لذت بخشه.

پ.ن:
*آرش عزيز تولدت مبارك اميدوارم بهترين ها تو مسير زندگيت قرار بگيره.
* من كه نتونستم به خوبي نازلي بنويسم...
مراقب خودتون و اطرافيانتون باشيد.

یکشنبه، شهریور ۰۵، ۱۳۸۵

يادداشتك واره!

*نازلي اس ام اس زده بود چطوري؟(البته با مخلفات ) جواب دادم اگر از كمر و ماهيچه هاي كوفته شده فاكتور بگيري خوبم!
*حتما حتما بريد و آهنگ هاي ماهان رو كه امير سردرگم عزيز اپلود كرده بگيريد(اميدوارم زودتر سايتش راه بيفته و آهنگ ها رو از همون جا دانلود كنيد.
اينم لينك دانلودها
1.آواز جنون
2. بوي ياس
3.گريه نكن
4. ستاره ها
5.دريا
6.ايران
7. گل مينا

* سرم شلوغه (الكي!! شما بخونيد نوشتنم نمي اد فكر كنم بر اثر گرما باشه.
* خدا هر چي عمو و داماده حفظ كنه نذاشتن دست به گلاي فرش بزنم...
* وقتي پاي درد بقيه مي شيني مي فهمي كه چقدر ابلهانه فكر مي كردي.....
* مگس هاي دور شيريني رو دوست ندارم.. ولي اصلا نمي تونم خودمو جاي اون شيريني بذارم... :( هر كي رو دوست دارم براي خود درونيشه نه اون چيزاي ظاهري كه با من در ارتباطه.. به همين خاطر انتظار دارم هر كي دوستم داره منو براي خودم دوست داشته باشه: چون به زودي خسته مي شه و بي خود وقتش رو صرف مي كنه.
*مي گم اصلا ولش!!!! اين زيري رو دريابيد بقيه اش بيخيال!
مراقب خودتون و اطرافيانتون باشيد.

دوشنبه، مرداد ۳۰، ۱۳۸۵

تهران دو نفر تكي :دي

معمولا صبح ها ساعت رو روي 5 كوك مي كنم و اكثر مواقع هم با اولين زنگ بيدار مي شم ديشب وقتي ساعت موبايل رو كوك مي كردم به خاتون خونه گفتم:" صبح خواب نمونم خوبه! همش 4 ساعت و 36 دقيقه وقت دارم بخوابم!" برخلاف اكثر مواقع! دراز كه كشيدم بيهوش شدم
سرساعت بيدار شدم فقط نمي دونم چرا تا دوباره چشامو باز كردم ديدم ساعت 5:35 دقيقه هستش! مثل برق گرفته ها پريدم و سريع حاضر شدم... خلاصه تا اومدن تو حياط و روشن كردن ماشين ساعت شد حدود 5.47 دقيقه!‌(حال ميكنيد سرعت عمل رو ) حركت كردم سرچهارراه دوم ديدم دو تا دختربچه حدود 18-19 ساله (چهرتو دارم مجسم مي كنم از خوندن اين چند تا كلمه ) ايستادن و منتظر تاكسي هستن تا نگه داشتم سوار شن و برسونمشون اولي سريع پريد تو ماشين و دومي مردد موند! منم نگاهمو ازش برگردوندم تا اگر ايمايي اشاره اي چيزي ميخواد بكنه به دوستش، راحت باشه.. و بعد حركت كردم.. يه مقدار كه جلو رفتم ديدم چراغ باز بودن درب ماشين روشنه اومدم بگم در رو درست ببنديد كه ديدم عقبي داره هاج و واج و به تنهايي منو نگاه مي كنه ولي هر چي گشتم ديدم واااا!! اينكه يه دونه هستش پس دومي كو؟ كه ديدم دومي پشت سرمون داره به سرعت مياد بنده خدا رو جا گذاشته بودم! (احتمالا فكر كرده به شغل شريف آدم دزدي اونم از نوع همجنس!‌ مشغولم و در حين انجام وظيفه مي باشم !!) اين يكي هم از خدا خواسته يه دادي يه جيغي يه چيزي كه من بشنوم جا مونده از خودش در نمي كنه!
خلاصه دنده عقب گرفتم و اون يكي رو هم سوار كردم... مسيرشون كوتاه بود ولي تو همين مسير كوتاه فهميدم داره مي ره آموزش رانندگي ... بهش مي گم پس چرا نمي گي دوستت جا مونده ... اونم مي خنده
مي خواستم بهش پيشنهاد بدم بيا خودم يادت بدم ولي نمي دونم چرا زبون تو كامم نچرخيد..
پ.ن:
* قبلا تو هر لحظه در طول روز دنبال يه سوژه بودم براي اپديت كردن طوري كه معمولا مطالبم آماده بود و فقط پابليش مي كردم! ولي امروز اين خاطره رو اگر نارگل نمي گفت نمي ذاشتم اينجا.. برام يه علامت سوال بود بي تفاوتيم!!!
* عيدتون مبارك تعطيلات خوش بگذره نگيد چرا اين ريختي؟! چونكه بنده از همين امشب بايد به امر خطير(درسته؟) اتاق تكون دادن مشغول بشم و بتكونمش!‌(اتاقمو ديگه!) بدين وسيله اعلام مي گردد احتمال زياد گوشي خاموش است! تا با همه وجود در اختيار خاتون عزيز باشم!‌(فرش هم مي شورم
مراقب خودتون و اطرافيانتون باشيد جا نمونن !