روز چهارشنبه روز قشنگي بود بعد از مدتها انتظار بالاخره
نازلي رو ديدم

اينقدر هيجان زده بودم تا نازلي باهام دست داد و همديگه رو بغل كرديم يهو گفت:"آخي دستاش چه يخ كرده"

رفتيم سمت ماشين فكر كنم 5 دقيقه اي مونا و نازلي سر اينكه كي جلو بشينه همديگه رو كشيدن

منم محو تماشاشون....
خلاصه مونا كوتاه اومد و نشست جلو و حركت كرديم اول قرار بود بريم تو كافي شاپ پاساژ ونك تا پياده شديم ديدم گفتم :" بچه ها يه كافي شاپ هم اينجاست براتون فرقي نمي كنه؟" به هر ترتيب بعد از كلي تصميم گيري رفتيم و زير كولر نشستيم آقاهه كه عين فرفره مي چرخيد منو رو آورد و بعد از 10 دقيقه سفارش داديم (واسه اين 10 دقيقه طول كشيد كه نازلي گرمش بود و 5 دقيقه خودشو باد مي زد

)
بعد از سفارش ما در عرض چند دقيقه كافي شاپ پر شد از آدم!كه همه هم قليوني بودن

و اكثرا هم خانم... تا اين آقاهه تكون ميخورد يكيشون داد مي زد دودش تموم شد

خلاصه ميلك شيلك انار نازلي رو آورد و من و مونا هم خيره به نازلي

نازلي هم تا ني رو گذاشت تو دهنش يهو گفت اَه چه بدمزست

تو همين گير و دار هم كولر خراب شد و آقاي كافي شاپ دار تا اومد درستش كنه فيوزها پريد و برق رفت

ديديم كم مونده از دود قليون خفه بشيم و گيج منگولي بگيريم!
تصميم چي شد؟! معلومه ديگه بريم از اون كافي شاپ حالا سه تايي رفتيم جلوي پيشخون!!! مي گم مونا جان عزيزم تو كه از همه كوچيكتري

هيچ بحثي نداريم با هم كه نبايد حساب كني نازلي جان عزيزم تو هم كه مهمون مايي بشينيد خودم حساب مي كنم.. از من گفتن و از اونا نشنيدن

مگه كوتاه مي اومدن نازلي هم فوري تهديد كرد كه ناراحت مي شم و باز هم من و مونا كوتاه اومديم... هر چند كه ميلك شيلكه باقي مونده بود...
رفتيم پاساژ ونك و از راحتي اونجا هر سه يه نفس راحت كشيديم حدود 20 دقيقه طول كشيد تا سفارش بديم!! چرا چونكه هر كسي شرط مي ذاشت كه بايد اون حساب كنه!!!
نازلي:" ببينيد اصلا من سفارش نمي دم، بايد من حساب كنم، اصلا گشنمه ميخوام غذا سفارش بدم، قبول كنيد ديگه

"
مونا:"لوس نشو نازلي اصلا اين طوري من اوني كه دوست دارم رو سفارش نمي دم، اذيت نكن بذار من حساب كنم(با لحن التماس آلود)!!"
من:" زود باشيد بچه ها سفارش بديد اين آقا هم معطله! حالا سفارش بديد بعد با هم كنار مياييم!"
خلاصه سفارش داديم و قرار شد دنگي حساب كنيم تا دعوا و ناراحتي پيش نياد!
جاتون اصلا خالي نبود

گل گفتيم و گل شنفتيم تا موقع رفتن...
كم كم زمان رفتن شده بود! بلند شدم به بهانه اي كيفم رو برداشتم كه ديدم دو تاي ديگه هم خيز برداشتن طرف كيفاشون

حالا در نظر بگيريد سه تايي داريم همديگه رو مي كشيم وسط كافي شاپ!! طوري شد كه آقاهه اومد گفت:"مشكل چيه خانما؟"

اينجا باز هم من و مونا كوتاه اومديم!!!! بس كه نازلي تهديد كرد و گفت به خدا ناراحت مي شم

اومديم سمت خروجي و يه كم جلوي كولرها وايستاديم تا نازلي خنك شه

بعد هم رفتيم سه تايي نشستيم عقب ماشين ........
عمرا بقيه اش رو بگم

مگه از جونم سير شدم.. دوتايي خفم مي كنن اگر بگم مثلا بوس و بغل و اين حرفا..

روز قشنگي بود اميدوارم شما هم طعم ديدن دوست جونتون رو بچشيد كه خيلي لذت بخشه.
پ.ن:
*
آرش عزيز تولدت مبارك

اميدوارم بهترين ها تو مسير زندگيت قرار بگيره.
* من كه نتونستم به خوبي نازلي بنويسم...
مراقب خودتون و اطرافيانتون باشيد.