
با جسم و روح يخ زده-م چيكار كنم؟ خونه خيلي سرده و بيرون از خونه سردتر يه پناهگاه ميخوام براي فرار از سرماي گريز ناپذير!!!


اونم اينكه منو براي مدتي از خودش بي خبر بذاره

الهي هيچ وقت تو تاكسي گير يه راننده پرحرف نيوفتيد
چرا؟! چون سر من داره از درد منفجر مي شه بس كه اين بشر حرف زده
تو مسير هر روزه من از كرج تا تهران بعضي اوقات آقايي هست كه گويا شمالي هست و بيچاره ميشه اون كسي كه رو صندلي جلو مي شينه... نمي دونيد چه مصيبتيه!! امروز صبح تا رسيدم ديدم اي داد بيداد نوبت اين آقاست، منم صبح ها چون تنها هستم هميشه صندلي جلو مي شينم خلاصه چشمتون روز بد نبينه ماشين حركت كرد و فورا راديو تنظيم شد رو فركانس راديو فردا هر حرفي زده مي شد تو راديو اين آقا تو تاكسي جوابشو مي داد مثلا اون آهنگ گوگوش رو پخش مي كرد اين مي گفت:«ديدي اينم گوگوش كه پخش كرد» دوباره مي گفت:« من به راديو فردا مي گم بشين لنگش كن»..
بالاخره كانال راديو رو تغيير داد و نمي دونم چع فركانسي بود كه در مورد شير صحبت مي كرد برگشته مي گه:«ديشب رفته بودم غارت موچم رو گرفتن»(حالا به كي مي گه و واسه چي مي گه الله و علم)
و ادامه مي ده« نصفه شبي هوس كردم برم شيرموز بخورم
تاكيد مي كنه ساعت 3 نصفه شب
يهو ديدم 3 نفر پشت سرم هستند نذاشتن بخورم كه مجبور شدم براي اونها هم درست كنم»
خلاصه اين بحثم تموم شد و رسيد به نوار حميرا
اون ميخوند اگه تلفن مي زنم مي خوام بگم دوستت دارم! اين مي گفت:«زهرمار! ميخوام نداشته باشي زنگ مي زني نمي ذاري بخوابم» دوباره آهنگ حميرا پخش مي شد مي خوام برم دريا كنار! اين مي گفت:«نخير من نمي يام من ميخوام برم آلمان!» (اين آقا راننده ترانزيت بوده احتمالا واسه همين ميخواد بره آلمان
) وقتي پياده شديم اينقدر سرم گيج مي رفت كه نزديك بود سر ملاصدرا با كله بيام پائين حالا الان نشستم همش 



چقدر خوب مي شد روي دل آدمها هم برف مي اومد... 
شديدا دلم براي روزايي كه برف بازي مي كردم تنگ شده
فكرش رو هم نميكردم راه رفتن زير برف اينقدر مزه بده، ديروز عصر هواي كرج عجيب دونفره بود

شده به يه جايي برسيد كه همه درگيريتون با خودتون باشه؟ دچار خود درگيري شديدي شدم..
و مدام مشغول حل برنامه ها بود تو يكي از اين برنامه ها بازه زماني براي سال تولد رو بين 1900 تا 3000 قرار داد. نوشتن 3000 همان و متلك انداختن پسرها همان!!! استاد هم بي تفاوت شروع به نوشتن كرد و اين براي همه عجيب تر بود چون معمولا اونم شروع مي كرد متلك پروني .. برنامه كه تموم شد استادجون برگشت سمت فرد مذكور و خيلي راحت گفت: « عزيز من چرا متلك مي ندازي؟ سن خودت رو هم حساب كني همين اندازه مي شه آخه لاك پشت ها زياد عمر مي كنند» 
).gif)

قانون قانونه ديگه فرقي نمي كنه كه بايد اجرا بشه!!!